مثل پروانه ی آتش زده ای رقص کنان فهمیدم

آن که با شعله نشست

عاقبتش بی بالیست.

عکس با شعر مفهومی

از این همه درخت زبان بسته

برگی باقی نمی گذارد

بادی که تو

در جهانم کاشته ای…

مثل گنجشک کوچکی هستم
خسته از حوض‌های نقاشی،
می‌شود
آسمان من باشی؟

۱٫سال هاست رفته ای و من
هنوز به خودم می لرزم
درست مثل شاخه ای که چند لحظه قبل
پرنده اش پریده باشد!

۲٫دوست دارم گهگاهی سرم را بردارم و

به جای آن چناری بکارم
تا زیر سایه اش

اندکی استراحت کنم.

اگر من نبودم
که تو به رفتنش عادت نمی کردی
می دانم
گاهی نرسیدن به آرزوهای بزرگ
آدم را به چیزهای کم
راضی می کند!

 

نبـودن تـــو چـنان از مـن گذشــته اسـت

کـه انـگار نـــخ از مـیان ســــوزن،

به هـر چه دســــت می زنــم

به رنگ آن کوک می خورد.

از دسـت زمانه تیر باید بخـوری

دائـم غــــــم ناگزیر باید بخـوری

صد مرتبه گفتم عاشقی کار تو نیست

بچــــه! تو هنوز شیر باید بخوری!

ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺳﺨﺖ ﻧﮕﯿﺮ

ﻭﻗﺘﯽ ﭘﯿﺮﻫﻨﺖ ﻫﻢ

ﻣﺴﺖ ﺍﺯ ﻋﺮﻗﺖ

ﺑﻪ ﺗﻨﺖ ﻣﯽ ﭼﺴﺒﺪ

مثل پروانه ی آتش زده ای رقص کنان فهمیدم

آن که با شعله نشست

عاقبتش بی بالیست.

قفس چنان به پرو بال من سرایت کرد
که عاشقانه بغل کرده ام حصارم را

دیوار مست و پنجره مست و اتاق مست!
این چندمین شب است که خوابم نبرده است
رؤیای «تو» مقابل «من» گیج و خط خطی
در جیغ جیـــــغ گردش خفّاش های پست
رؤیای «من» مقابل «تو» – تو که نیستی!-
[دکتر بلند شد… و مرا روی تخت بست]
دارم یواش یواش… که از هوش می رَ… رَ…
پیچیده توی جمجمه ام هی صدای دست ↓
هی دست، دست می کنی و من که مرده ام
مردی که نیست خسته شده از هرآنچه هست!
یا علم یا که عقل… و یا یک خدای خوب…
-«باید چه کار کرد تو را هیچ چی پرست؟!»
من از… کمک!… همیشه… کمک!… خسته تر… کمک!!
[مامان یواش آمد و پهلوی من نشست]

-«با احتیاط حمل شود که شکستنیـــــ…»

یکهو جیرینگ! بغض کسی در گلو شکست!

منبع:raghsegandomzar